پیرمردی تهیدست٬زندگی را در نهایت فقر و تنگ دستی می گذراند.دختر و پسرش
بیمار بودند و با سختی برای زن و فرزندانش قوت و غذایی نا چیز فراهم می کرد.
یک روز که به آسیاب رفته بود٬دهقان نیکوکاری مقداری گندم در دامن لباسش ریخت و
یرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با
پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت که ای گشاینده ی گره های ناگشوده
عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای:
بس گره بگشوده ای از هر قبیل
این گره را نیز بگشای ای جلیل
پیرمرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت٬یکباره یک گره از گره
های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت.
خیلی ناراحت شد.رو به آسمان کرد و به خدا گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کین گره بگشای و گندم را بریز
ابلهی کردم که گفتم ای خدا
گر توانی این گره را برگشای
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود
پیرمرد با ناراحتی و نا امیدی نشست تا گندم ها را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید
دانه های گندم روی کیسه ای از سکه های طلا ریخته است.
پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب
بخشش نمود.
"و بسا چیزی را خوش ندارید و آن برای شما بهتر است٬و بسا چیزی را دوست دارید
و آن برای شما بدتر است٬و خدا می داند و شما نمی دانید" سوره ی بقره آیه۲۱۶
براساس سروده ای از پروین اعتصامی